مصطفی ریش

«ریش» یا «محاسن» (همانگونه که از نامش پیداست) نوعی آراستن چهره و صورت برای مردان به شمار میرود. زینتی نیکو که ابهّت چهرهء مردان به ویژه پس از بلوغ جسمی، بیشتر نمود پیدا میکند. این ریش گذاشتن و ریش داشتن، خیلی وقتها با عواقبی همراه بود. به ویژه پیش از انقلاب و خاصّه در روزهای نخست پس از انقلاب و آتش افروزی گروهکهای تروریستی ای که با وارد شدن به فاز نظامی به افراد عادّی که دارای محاسن(ریش)  بودند، حمله ور شده و آنها را مورد ضرب و شتم تا سرحدّ مرگ قرار میدادند...

***

امام خمینی(ره) و دکتر سیّدصادق طباطبایی

نقل است: دکتر سیّدصادق طباطبایی، از نزدیکان حضرت امام خمینی(ره)، که برگزاری همه پرسی تثبیت نظام جمهوری اسلامی ایران در دوازدهم فروردین 1358 را بر عهده داشته است، روزی از روزها به ملاقات ایشان می آید. عدّه ای از افراد ظاهربین (که در آن وقتها کم هم نبودند) نزد امام رفته و به ایشان میگویند که: «شما چطور او (طباطبایی) را به حضور میپذیرید؟ او که ریش ندارد!» و امام امّت، پاسخی کوبنده میدهند: «ریش ندارد که ندارد! ریشه که دارد!...»

***

فکر کنم روزجمعه (1388/10/18) بود. در محلّ نمازجمعهء آبادان حضور داشتم و مشغول شنیدن خطبه های نماز. قبل از اقامهء نماز عصر، «حاج علی افشارپور» پشت تریبون آمد و مطابق معمول، اطلاعیه های برگزاری مراسمات مختلف در سطح شهر را خواند. دوّمین اطّلاعیه اش اینطور شروع شد: «بسم الله الرّحمن الرّحیم. إنّا لله و إنّا إلیه راجعون. به اطّلاع امّت شهیدپرور و مقاوم شهرستان آبادان میرساند: به مناسبت درگذشت رزمندهء دلاور هشت سال دفاع مقدّس، مرحوم مصطفی سرأندیب (مشهور به مصطفی ریش) مراسمی برگزار میگردد، زمان...» یه لحظه یکّه خوردم! و شاید هم متعّجب. این اسم رو چندین بار شنیده بودم. اوّلین بارش از پدرم بود: «بهش میگفتند مصطفی ریش، از آدمهای معاصر زمان شاه بود، ولی آدم بدی نبود. زمان جنگ، تو سازمان آب و برق بود. گاهگداری سپاه هم میومد...». فکر کنم، یه بار شب هنگام، در خیابون امیری بودم؛ پیرمردی بلندقد با کلاه تابستونی از کنارم رد شد. یه لحظه شناختمش؛ حتم دارم که خودش بود، ولی نمیدونم چرا نشد که برم طرفش! شاید اشتباه میکردم و خودش نبود!...ناراحت

زنده یاد مصطفی سرآندیب (مصطفی ریش). تصویر سمت راست مربوط به دوران جوانی و تصویر سمت چپ، مربوط به بازداشت ایشان در کمیتهء مشترک ضدّ خرابکاری ارتش و ساواک در آبادان است.

آبادان، دی ماه 1358 - تبلیغات انتخاباتی نخستین دورهء ریاست جمهوری اسلامی ایران. زنده یاد مصطفی سرأندیب سمت راست تصویر دیده میشود...

***

«به نام خداوند بخشندهء مهربان؛ من مصطفی سراندیب فرزند کیومرث نوهء عوض. سال 1311، آبادان متولد شدم. در خیابان امام، کوچهء کاویانی. تا کلاس پنج درس خوندم. چون فضول بودم از مدرسه بیرونم کردن! ولی تا بوده، نه اذیت مردم کردم و نه کسی اذیتم کرد...»

آبادان، سال 1362، زنده یاد مصطفی سرآندیب.

آبادان، لین یک احمدآباد. زنده یاد مصطفی سرآندیب (نفر وسط).

در میان تنی چنر از رزمندگان و جانبازان آبادان: مرحوم حاج محمّد شولی (پدر شهیدان عبدالنّبی و عبدالرّحیم)، مرحوم جلال امینیان (پدر سردارشهید خسرو امینیان)، جانباز عبدالکریم شولی، و ...

آبادان، فروردین 1362 - مراسم تشییع پیکر پاک شهید کیخُسرو ابولپور مفرد. زنده یاد مصطفی سرأندیب سمت راست عکس دیده میشود.

آبادان، فروردین 1360. عکسی نوستالژیک و تاریخی از چند رزمنده که فقط یکنفرشان در قید حیات است! . از سمت راست: پاسدارشهید محمّدتقی محقّق زادهء دوانی اصل، زنده یاد مصطفی سرآندیب، شهید سیّدمجتبی هاشمی، جانباز حاج اصغر احمدی، پاسدارشهید منصور داروئیان.

 در شبکهء اجتماعی فیسبوک، با پسرش «علی» آشنا شدم. جستاری در میان تصاویر «مصطفی» داشتم. کامنتهای مختلفی از سوی بازدیدکنندگان ردّ و بدل شده بود:

- یه لمپن بود! شرب خمر میکرد!! همپیالهء «شهابو» و «طاهر یه دست» بود!! اصلاً کجا بود؟!...

- اتّفاقاً اصلاً باهاشون نبود! اونا کجا و مصطفی کجا؟! اون یارو یه چاقوکش بود، و اون یکی هم...»

- «روح همشون شاد؛ از افتخارات آبادان بودند...»

***

کاری به این ندارم که قبل از انقلاب، «مصطفی» که بود و چه کاره بود. (که به گواه افراد صادق القول و صالح العمل: بد هم نبود). خیلی از «شهاب و طاهر» هم شناختی ندارم. ولی شاید این جملهء معروف حضرت امام خمینی(ره) که در آخرین بند از وصیّتنامهء سیاسی-الهی شان آمده است، بتواند راهگشای خوبی باشد: «میزان و ملاک ، حال فعلی افراد است...» او را در دوران جنگ بیشتر باید شناخت: حضور داوطلبانه در خطوط مقدّم جبههء نبرد، در شهر محاصره شدهء آبادان؛ اشتغال به امور فنّی ادارهء آب و برق، بی هیچگونه چشمداشت و مزدی؛ و در کلّ انجام هرکاری که روحیه بخش برای مردم و ساکنین در شهر بود. به گواه رزمندگان آبادان: نه نمازجمعه اش ترک شد، و نه حضورش در تشییع پیکرهای مطهّر شهدای شهر. اینجایش را اصلاً کسی نشنیده!: همسر و فرزند ارشدش را نیز به دلیل اثرات ناشی از بمباران شیمیایی شهر (که در دی ماه 1365 و در جریان عملیّات کربلای پنج توسط ارتش عراق انجام شد) از دست داد! حتّی شهادت برادرزادهء برومندش «بسیجی شهید محمّد سرآندیب» هم خم به ابرویش نیاورد...

بسیجی شهید محمّد سرأندیب

***

مصاحبه با روزنامهء کیهان. (پاییز 1360، بعد از شکست حصر آبادان)

جملهء زیبایی در مصاحبه با خبرنگار روزنامهء کیهان در آبان یا آذر 1360 بر زبان رانده؛ انگار این جمله تا همیشه و حتّی تا به امروز هم کاربرد دارد!: «وقت برای حرف زدن هست؛ ولی وقت برای انجام دادن کارها کم است؛ و در آبادان باید کار کرد...»

***

بالأخره هم در شانزدهم دی ماه 1388 به جوار رحمت حق پیوست...

مزار مصطفی ریش در بهشت رضای آبادان...

بهانه ای شد برای ذکر نام و یاد و خاطرهء رزمندهء دلاور سالهای حماسه و دفاع آبادان «زنده یاد مصطفی سرأندیب» یا همون «مصطفی ریش»! خدایش بیامرزد و در أعلی علیّین قرارش دهد...

 

 

 

 

_______________________________________________________________

با سپاس ویژه از فرزند برومندش «علی سرأندیب» که تعدادی از این تصاویر از سوی ایشان در اختیارم قرار گرفت.

/ 9 نظر / 73 بازدید

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

سید امید نوری

خدا روحش رو شاد کنه وقتی ابادان بودم چند بار گذری ایشان رو دیده بودم پسر معلولی داشت که بعدها فوت کرد اغلب حوالی مسجد النبی (ص) ایشان را می دیدم خدا رحمتش کنه

نصرتی

خدا روح مصطفی ریش را شاد کند. خاطرات زیبایی بود.

عنوان

خدایش بیامرزد این دلاور مرد را

سید علیرضا رئیسی

درود بر شما مطلب خوبی بود بهرهمند شدم مــــا را تــــب رهـــاشـدن اما گرفته بود حــــس فــــــــرار از خفـــقان جدیدمان ماروی ابرهای جهان نقطه می شدیم نه هجمه عقاب ... نه بادی که بیدمان حرف از قفس نبود و یکی از پرنده ها آنقــــدر پر کشـــید که دیگر ندید مان

موذن

سلام دلاور خدا روح این عزیز رزمنده را با شهدای آبادان محشور کند دلاوران آبادان چهره های ماندگار معرفت این کشورند . امثال مصطفی ریش ها برای ما سرمایه های بی بدیلی است که تکرار آن به زمان نیازمنداست همت تان در زنده نگهداشتن یاد و نام آنان ستودنی است منتظر اطلاعات شما ازعمو صاحب هستم ضمن آن که به سئوال قدیمی من در باره نسبت احتمالی تان با رزمنده دیگری بنام رسول عطشانی که در سال 60 یادم میاد با خانمش در کار تبلیغات جنگ بود خبری بهم ندادی ؟ اگر ارتباطی دارید سلام منو بهشون برسونید باید یادشان بیاد بچه های شمال تابستان 60 جزیره زمان میشانی فولادی هدایت رحمانی بهزادارشدی فوادفرد عبدالرضا نصیری وجدان نصاریو . . .

م - پاک نظر

سلام بر همسنگر گرامی روح مصطفی شاد انشاالله وتشکر از مطالب جامعت . عید حماسه حضور 34 بر شما وهمه همسنگران و همه آحاد ایرانیان مبارک باد. همه آمده بودند ... گرگها خوب بدانند در این ایل غریب گر پدر رفت تفنگ پدری هست هنوز گرچه نیکان همگی بار سفر بر بستند شیر مردی چو علی خامنه ای هست هنوز گر امام شهداء نیست کنون در بر ما خلف صالح و مظلوم علی هست هنوز با عرض پوزش از اینکه دیر خدمت رسیدم ان شاالله مطالب مفیدت مقبول ایزد منان باشد . بازهم سر بزنی خوشحال می شویم. التماس دعا . م - پاک نظر